![]() |
![]() |
|
| از همه چیز |
|
دلم تنگ است.......!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 20:53 توسط هیچ کس |
|
|
امروز اومدم یه چیزایی از خودم بنویسم.بازم مثل همیشه مغزم قفل کرد.
گفتم خالی از لطف نیست یه قسمتهایی از شعر وحشی تو وبلاگم باشه: دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید قصه بی سر و سامانی من گوش کنید گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربده جویی بودیم عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم بسته سلسله سلسله مویی بودیم کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود یک گرفتار از آن جمله که هستند نبود نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت این همه مشتری و گرمی بازار نداشت یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت اول آنکس که خریدار شدش من بودم باعث گرمی بازار شدش من بودم عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او داد رسوایی من شهرت زیبایی او بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد کی سر برگ من بی سر و سامان دارد.... تا همینجا فکر کنم بسه |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 16:46 توسط هیچ کس |
|
|
یه وقتایی هست که اونقدر داغ میشم که قلبم میخواد بترکه...
یه وقتایی هست که اونقدر ناراحتم که دلم میخواد دااا..د بزنم... یه وقتایی هست که اونقدر گیج میشم که نمیدونم باید چیکار کنم.... یه وقتایی هست که ضربان قلبم مثل زلزله ...ریشتری تنم رو تکون میده... نمیدونم چی میخوام....نمیدونم برنامه ام چیه....نمیدونم چه مرگمه...ناراحتم,عصبانی ام,تنم میلرزه,میترسم,......,...... فکر کنم ! این موقع ها: دلم تو رو میخواد. بهت احتیاج دارم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 18:34 توسط هیچ کس |
|
|
هرچه گشتیم در این شهر نبود اهل دلی که بداند غم دلتنگی و تنهایی ما
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 21:55 توسط هیچ کس |
|
|
تو میدانی و همه میدانند که زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من، از آوردن برق امیدی در نگاه من، از برانگیختن موج شعفی در دل من عاجز است.
تو میدانی و همه میدانند که شکنجه دیدن بهخاطر تو، زندانی شدن برای تو و رنج بردن بهپای تو تنها لذت بزرگ زندگی من است. از شادی توست که برق امید در چشمان خستهام میدرخشد و از خوشبختی توست که هوای پاک سعادت را در ریههایم احساس میکنم. نمیتوانم خوب حرف بزنم، نیروی شگفتی را که در زیر این کلمات ساده و جملههای ضعیف پنهان کردهام، دریاب! دریاب! من ترا دوست دارم، همهی زندگیام، همه روزها و شبهای زندگیام، هر لحظه از زندگیام بر این دوستی شهادت میدهند. شاهد بودهاند و شاهد هستند. آزادی تو مذهب من است، خوشبختی تو عشق من است. آینده تو آرزوی من است. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 21:40 توسط هیچ کس |
|
|
بسم رب المحبوب
باز سنگینی دلتنگی و سکوت وحشتناکی را که هر چند وقت یکبار بر تمام وجودم لرزه افکن میشود احساس میکنم...وباز همچون همیشه آرامش روح خویش را در نوشتن می یابم وبر حسب عادت,پاسخ چه بنویسم و از کجا شروع کنم؟ را نمیدانم.و باز هم بر حسب عادت,قلم را بر روی کاغذ میگردانم و خود مینویسد.... دوست دارم با سخن استاد عشق شروع کنم که چه زیبا قصه عشق را برایم هجی میکند: آری... کاش همه انسان بودیم وسرشار از احساس.وچه دشوار است با احساس بودن.وچه دشوار تر انسان بودن. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 21:9 توسط هیچ کس |
|
|
رفته اند از من.....!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم دی 1385ساعت 23:7 توسط هیچ کس |
|
|
این امتحانات ترم هم واقعا قوز بالای قوز شده واسم-حالا اگه بد حرف زدم معذرت میخوام.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم دی 1385ساعت 0:7 توسط هیچ کس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
بهار عکس امیر آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 بهمن 1386 شهریور 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 |
| پیوندها |
|
نازترین sevdaboy سکوت غمزده عشق(مهتاب) فرسان حمید باقری ندا مهناز(آوای عشق) نیلو... تورج بخشایشی لاله عطیه راحیل میثم لیلا خانوم سعیده امین سهند |
|
RSS
|